يك شوخي كوچولو

سلیمان استوار فديهه

يك شوخي كوچولو موچولو با مادران عزيز و مهربان امروزي

گويند مرا  چو  زاد  مادر

روي تشك و  لميدن   آموخت

شبها  به  كنار  ماهواره

تا صبح نشست و ديدن آموخت

يك شيشه شير داد  دستم

با توپ و تشر مكيدن آموخت

كالسكه خريد از برايم

دنبال خودش كشيدن آموخت

دستم بگرفت  و  برد   بازار

همواره  طلا  خريدن  آموخت

پاي تلفن  دو ساعت   و نيم

گل گفتن و گل شنيدن آموخت

با  قوم  خودش  هميشه  پيوند

از  قوم پدر   بريدن   آموخت

با دايي و  خاله ها  به  لبخند

با عمه  به  هم  پريدن آموخت

با   مادر  و    خواهران   شوهر

با نيش  زبان   گزيدن  آموخت

در  وقت   نزاع   با     پدر    نيز

از  خانه  برون  جهيدن  آموخت

در  دار   فنا  پناه    من  اوست

تا هستم و هست دارمش دوست

 

چت (chat)

علی اکبر عباسی

همه بود آرزويم كه ببينم از تو رویی

پس از اين غلط كنم من بكنم گر آرزویی

تو ميان صفحه چت، رخِ سوفيا لورن را

بنهاده بودی و من به گمان كه تو همویی

سوفيای واقعی را چو نمی‌شناختم من

به نظر كه بخت كرده به من فقير رویی

چه لبی! عجب دهانی! چه سری و موی و چشمی

لبِ مثل شاه‌توت و برِ رویِ چون هلویی

به زبانِ چت نوشتم: "شود ای سحاب رحمت

منِ خشك‌لب هم آخر ز تو تر كنم گلویی

همه موسم تفرج به دبی روند و پاريس

من و تو بيا كه - با چت - بكنيم گفتگویی

تو چنان ز علم و دانش سخنِ "فصيح " گفتی

كه برای من يقين شد كه تو اِندِ آی‌کیویی (IQ)

سوفيای واقعی را توی سينما كه ديدم

منِ ساده باورم شد كه تو يك دروغگویی

همه جای شهر را من ز پیِ تو خوب گشتم

كه ببينم از چه جنسی، كه ببينم از تو رویی

عجبا كه يافتم من كه تو حيله گر كه هستی

ز پسِ سه شب تفحّص دو سه روز جستجویی

نه شباهتت به مرد و نه شباهتت به زن بود

ز كدام تيره و ژن؟ ز كدام رنگ و بویی؟

چه زنی؟ كه زير بينی شده سبز يك سبيلی

چه صدای دلخراشی وچه لهجه‌ای، عمویی

به خدا چنين قيافه همه عمر من نديدم

لب ولوچه‌ی لبویی، سر و كله‌ی كدویی

چو نگاه من به چشم و لب و لوچه‌ی تو افتاد

به خودم سريع گفتم كه فرار كن به سویی

قدغن نموده حالا زن من موبايلم را

و براش كامپيوتر شده است چون هوویی

نرو ای جوان پیِ چت به هوای عشقبازی

كه من سفيه رفتم كه نماند آبرویی